|
اشعار صوفي
|
||
|
رفتي اي جان چرا نهان رفتي ؟! ........... اي صنم چه سر گران رفتي |
ياران حديث دل نتوان گفت به هر زبان هم گوش دل بخواهد و هم سوز در بيان
يك عمر داغ بر دل خود ما نهاده ايم تا كي شود ز سوز دل ما كار ما عيان
هم دست در طلب آرزو نهاده ايم هم دل بريده از طلب و نوميد در جهان
يك شب به بيكسي و هجران سحر كنيم روزي به وعده وصل و باشيم بر اين گمان
عاشق حديث دل چه كند كار او بسي مشكلتر است ز كندن بيستون در اين جهان
داغ فراق كشيم يا جور نا رفيق بايد كشيم جور رقيب و همين و همان
بايد كه دست بركشي اي صوفي از اين حديث
تا بيش از اين نگرديده اسرار تو عيان
سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/11/11
هرچه فريادم بلند تر ميشود گوشها سنگينتر از آواي غم
خنده بر بخت خود از تلخي زنم گريه بر حال خوش خود ميكنم
دست ياران گر بدست هم بود ما و غم را دست بر دامان هم
سيل مردم سوي بدبختي روان كس زخود پرسد كدامين سو روم!
با چه سرعت شد روان اين كاروان مانده بر جا زاتشش خاكسترم
اين جماعت را مگر دردي رسد تا به خود آيد در آيد از عدم
درد بي دردي بجان مردم است يا كه دردي از وجود دود و دم
منجيان را دل نميباشد به شوق تا رها كرداند اين قوم از ظلم
رو تو اي صوفي پي پيكار خود
دست خود را بهر ياري ده به غم
سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/12/8
ابيات 7 و 8 را به عنوان دعا و مناجات از خداي خود در اين شعر خواستم و امسال حركت و شروع دوباره مردم و بيداري آنان را شاهد هستم .
درد واقعا دردناك است اما كيمياي بشريت است.
چرا غمناك گشتي اي دل اي دل چه آتشناك گشتي اي دل اي دل
مگر بر كوي يارت سر كشيدي كه سر بر باد دادي اي دل اي دل
نديدي يك دمي آن همدم دل چه بي همدم تو گردي اي دل اي دل
هواي لعل لبهايش تو داري چو ياقوتش تو خوني اي دل اي دل
بيا و سر به بالينش تو بگذار مگر خوابش ببيني اي دل اي دل
تو بر راهش قدم نه با دلي خون مگر بر راهش آري اي دل اي دل
چو دلسنگ است يار سركش تو چه پا بر سنگ داري اي دل اي دل؟!
چه آتشناك آهي بركشيدي ! چو دود آه تاري اي دل اي دل
خدايا صوفي از افتادگان است
مگر دستش بگيري اي دل اي دل
سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/11/11
خواستي تا خود شناساني به خلق گنج غم در قلب ما كردي نهان
آشكارا در تجلي بينمت در هر طرف در درون پرده بودي يك زمان
يك نظر كردي و رخ برتافتي آتشت شد آشكارا در نهان
هر چه گشتيم از پيت نايافتيم خود مگو در قلب ما گشتي نهان
آنچه ما در كلبه خود داشتيم تو به عرش خود نداري يك زمان
ثروت ما يك خدايي چون تو است تو نداري اين خدا اندر جهان
هرچه صوفي گويد از وصف غمت
ذره اي باشد نيايد در بيان
سراينده: صوفي
تاريخ:1386/11/10
|
|