|
اشعار صوفي
|
||
|
رفتي اي جان چرا نهان رفتي ؟! ........... اي صنم چه سر گران رفتي |
خواستي تا خود شناساني به خلق گنج غم در قلب ما كردي نهان
آشكارا در تجلي بينمت در هر طرف در درون پرده بودي يك زمان
يك نظر كردي و رخ برتافتي آتشت شد آشكارا در نهان
هر چه گشتيم از پيت نايافتيم خود مگو در قلب ما گشتي نهان
آنچه ما در كلبه خود داشتيم تو به عرش خود نداري يك زمان
ثروت ما يك خدايي چون تو است تو نداري اين خدا اندر جهان
هرچه صوفي گويد از وصف غمت
ذره اي باشد نيايد در بيان
سراينده: صوفي
تاريخ:1386/11/10
|
|