|
اشعار صوفي
|
||
|
رفتي اي جان چرا نهان رفتي ؟! ........... اي صنم چه سر گران رفتي |
ناگه به حال خود نظرم لحظه اي فتاد تا منتهاي غم شدم از جاي خاليت
آن شب تو غرق هلهله و شاديت بدي من غرق در خم زلف خياليت
آن شب سحر نشد و ماه بر نتافت تا بود جلوه كنان ابرو هلاليت
تا چنگ زد دامن تو نفرين آه من يادم فتاد صحبت ديرين و پاكيت
يك نكته اي بگويمت اي شادمان رقيب رخت عزاي تو گردد هم رخت شاديت
يا رب مباد كس به چنين غصه مبتلا صبرش ده از كرم لايزاليت
گفتم به «صوفي» اگر دست در دهد
دستش به دست برم نزد ساقيت
تاريخ: ۲/۱۱/۱۳۸۶
ز شعر و شاعري دل، گيرم امشب به كوي يار خود پر گيرم امشب
ببينم كاكل و آشفته مويش سواد زلف او برگيرم امشب
چو در سوداي او دارم خيالي خيال خال از سر گيرم امشب
چو ابر وهم من آشفته گردم چه توفان بلا برگيرم امشب؟!
زبرق يك نگاهش همچو يك ابر به صحرا گريه از سر گيرم امشب
ببندم رخت دل گردم به صحرا
چو «صوفي» داغ بر دل گيرم امشب
تاريخ:۹/۱۱/۱۳۸۶
من كه امشب غرق آهم گردنت باشد گناهم
سينه پر درد فراقم سوي تو باشد نگاهم
ديده پر آب و رسيده تا بگردون آه آهم
تاكه كيشت بر گزيدم زان زمان من مات شاهم
در حضورت جور ديدم زين سبب جور تو خواهم
هر چه كردي با دلم تو در جوابش روسياهم
در ره عشق تو يارا
«صوفي» طي كرده راهم
تاريخ:۲۶/۱۰/۱۳۸۶
دل از بي خانماني خانه دارد هواي نرگس مستانه دارد
چو بر كويش گذر بنموده اين دل به بوي رد پايش ناله دارد
به دنبال هواي وصل و بويش سري مست ودلي ديوانه دارد
چو شب گشت و چراغم گشت خاموش دل و زلف سياهش قصه دارد
بسان صبحدم سوداي رويش سري شيدا، دلي آشفته دارد
چه گويم وصف آن لبهاي گلگون كه دل از ساغرش پيمانه دارد
چو ياقوتش نگين چشم دل شد به نقشش حاجت ميخانه دارد
بيا «صوفي» و برگير از دلش دل
كه از دستت دلي پر كينه دارد
سراينده: صوفي
تاريخ:۲۴/۱۰/۱۳۸۶
طليعه:
سر آغاز می کنم به نامه خويش نام دادار در ترانه خويش
سخني چند از براي دلم گفتهام به سوز و ناله خويش
در بدست آوردنت دادم همه دار و ندار تا چه سازم بعد ازاين با فقر و، ناسازي يار
يار شيرين طبع من بگذشت و رفت از پيش من مانده ام من بي نصيب و بعد از اين در چشم خار
اي صباي پند گو در پند من چيزي بگو تا كه اين چشم خمارم دست بردارد ز يار
ليلي مجنون چه شد ؟ آخر نصيب كس نشد! ليلي من رفت و شد در دست ديگر كس چو خار
خار اگر با گل بود زنهار او باشد زكس اي دريغا تا رقيب آمد جدا شد گل زخار
بار عشق و آتش هجران چه ها با من نمود بار عشق و بار غم، بايد کشم اين هر دو بار
دلبران عاشق كش و بي رحم و خون ريزند وبس يار ما در بيوفايي كي بود از اين تبار
با تو دارم يك تمنا و دگر هيچ اي پسر بشنو و با آن بشوي از چهره زردم غبار
يك نظر بر«صوفي» بيچاره كن از روي لطف
تا به يغماي نگاهت جان فشاند پيش يار
تاريخ: ۲۰/۱۰/۱۳۸۶
|
|