|
اشعار صوفي
|
||
|
رفتي اي جان چرا نهان رفتي ؟! ........... اي صنم چه سر گران رفتي |
هرچه فريادم بلند تر ميشود گوشها سنگينتر از آواي غم
خنده بر بخت خود از تلخي زنم گريه بر حال خوش خود ميكنم
دست ياران گر بدست هم بود ما و غم را دست بر دامان هم
سيل مردم سوي بدبختي روان كس زخود پرسد كدامين سو روم!
با چه سرعت شد روان اين كاروان مانده بر جا زاتشش خاكسترم
اين جماعت را مگر دردي رسد تا به خود آيد در آيد از عدم
درد بي دردي بجان مردم است يا كه دردي از وجود دود و دم
منجيان را دل نميباشد به شوق تا رها كرداند اين قوم از ظلم
رو تو اي صوفي پي پيكار خود
دست خود را بهر ياري ده به غم
سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/12/8
ابيات 7 و 8 را به عنوان دعا و مناجات از خداي خود در اين شعر خواستم و امسال حركت و شروع دوباره مردم و بيداري آنان را شاهد هستم .
درد واقعا دردناك است اما كيمياي بشريت است.
|
|