|
اشعار صوفي
|
||
|
رفتي اي جان چرا نهان رفتي ؟! ........... اي صنم چه سر گران رفتي |
چرا عقل از سرت رفت و تو مدهوشي؟ مگر ديدي نگاري كين چنين مبهوت و بي هوشي؟
جواز عقل باطل گشت تا يكدم تو را ديدم به ديدن مي شود آيا؟ چنين مستي و خاموشي؟
هواي ديگري در سر چو پروردم زدستم شد عنان كار خود ، سر بر بيابان با چه تشويشي
به صحرا در چرا ديدم چو آهو چشم مستت را شكار آهوان باشد مرام و كار درويشي
به صيد چشم مخمورت كمان چشم بگشودم كه بگرفته كمان ابروانت چون سپر پيشي
تفرج گاه رويت را هوس بنموده پيمودم كه ناگه غنچه اي ديدم گشوده لب به خاموشي
گهي دستي براي چيدن سيب زنخدانت بر آوردم كه از شيريني اش تنها نصيبم گشت دل ريشي
نگارا يك دمي با من بمان از بهر دلسوزي
كه «صوفي»را بسوزاني دل و دينش به درويشي
سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/11/13
|
|