|
اشعار صوفي
|
||
|
رفتي اي جان چرا نهان رفتي ؟! ........... اي صنم چه سر گران رفتي |
در بدست آوردنت دادم همه دار و ندار تا چه سازم بعد ازاين با فقر و، ناسازي يار
يار شيرين طبع من بگذشت و رفت از پيش من مانده ام من بي نصيب و بعد از اين در چشم خار
اي صباي پند گو در پند من چيزي بگو تا كه اين چشم خمارم دست بردارد ز يار
ليلي مجنون چه شد ؟ آخر نصيب كس نشد! ليلي من رفت و شد در دست ديگر كس چو خار
خار اگر با گل بود زنهار او باشد زكس اي دريغا تا رقيب آمد جدا شد گل زخار
بار عشق و آتش هجران چه ها با من نمود بار عشق و بار غم، بايد کشم اين هر دو بار
دلبران عاشق كش و بي رحم و خون ريزند وبس يار ما در بيوفايي كي بود از اين تبار
با تو دارم يك تمنا و دگر هيچ اي پسر بشنو و با آن بشوي از چهره زردم غبار
يك نظر بر«صوفي» بيچاره كن از روي لطف
تا به يغماي نگاهت جان فشاند پيش يار
تاريخ: ۲۰/۱۰/۱۳۸۶
|
|