|
اشعار صوفي
|
||
|
رفتي اي جان چرا نهان رفتي ؟! ........... اي صنم چه سر گران رفتي |
هنوز زنده ای اما دخترت اسیر شده!
دعای هر دم من این شد است وای دلم
عموی من به خیام آمدنش چقدر دیر شده
هنوز خجلت از این میکشم که تشنه شدم
که آب در کف مردانی اینچنین حقیر شده
عموی ناز من ای پشت و یاور پدرم
بیا به خیمه که دیگر ز آب سیر شده
پدر برو مگر او را تو زنده آوریش
میان گرگها اسیر، ببین که شیر شده
دو دست او چه شدست ای پدر نمیبینم
نبودن علم اکنون چه بد سفیر شده
نگاه می نکند جانب حرم بابا
مگر که چشم عمویم نصیب تیر شده؟!
صدای ضربتی اکنون زمین به لرزه فکند
ببین که نقش زمین سرور دلیر شده!
بزن تو صوفی از این دست ناله های دگر
ببین که داستان علمدار پر از نفیر شده
عصر تاسوعا 1393-1436
|
|