|
اشعار صوفي
|
||
|
رفتي اي جان چرا نهان رفتي ؟! ........... اي صنم چه سر گران رفتي |
آب و هوایی بسیار دلپذیر
شهری بسیار خلوت با ساحلی بینهایت ساکت و آرام
ویلاهای کنار ساحل هوس انگیز
و زمستانی پر برف در کنار دریا وه که چه زیبا خواهد بود و تو دردرون ویلایی در ساحل و آنجا در بیرون 2 متر برف
اهالی بسیار آرام و فروشگاههای ساحلی با محصولات دریایی از ماهی گرفته تا مروارید های رنگارنگ
هیچ چیز بدرد نخوری در آنجا یافت نمیشد چرا که حتی صدفهای خرد شده زینت مغازه ها بود
اما با نهایت هنر و خلاقیت چنانکه وسوسه خرید یک لحظه از انسان دورنمیشد
قرار گذاشتیم دیگر به فروشگاه نرویم اما ... !
دو چرخه سواری با سه سرنشین بسیار جالب و شوخی اهالی آنجا با ما بسیار جالبتر
انگار سالهای سال از رفاقتمان میگذشت
چقدر انسانها به هم نزدیکند و چقدر وقتی از مرز عبور میکنند غریبه
کاشکی پاسپورت اصلا اختراع نمیشد
وانسان اکنون که میتواند به دیگر جاهای زمین در عرض چند ساعت سفر کند آزاد... !
وقتی نمیتوانست آزاد بود اکنون که میتواند در بند ...
انگار آزادی در دنیا بی معنیست
پس لطفا آزادی را فراموش کن و از زندان و زیبائیهایش بنویس و لذت ببر...
زندانی که قفل شناسنامه و پاسپورت بر درب اتاقی به نام کشور نهاده شده ...
شاید روزی که این قفل شکسته شود و زندانیان رها، دیگر سوختی نمانده باشد تا بار دیگر به چیندائو سفر کنیم
کوهستان چیندائو و خانه های یک دست نارنجی رنگ اندکی دور تر از ساحل، فضای بسیار آراسته ای بوجود میاورد
شهری در طول ساحل کشیده شده با عرض کم
و به قول چینی ها شهری بود (هنها)
|
|