|
اشعار صوفي
|
||
|
رفتي اي جان چرا نهان رفتي ؟! ........... اي صنم چه سر گران رفتي |
شب پر رمز و راز ما که پر شد از نفسهایش هوس داریم اینجا یک نمی با زهره بنشینیم
قران کرد است هر دم با یکی این زهره اما ما تمام عمر خواهانیم همی با زهره بنشینیم
بخوان این سطرها را تو که میدانی چه ها دانی ز درد و رنج واکنون با غمی با زهره بنشینیم
چرا صوفی تو میخواهی کنی رسوا جهانی را
نگو ما را رها کن تا دمی با زهره بنشینیم
|
|