|
اشعار صوفي
|
||
|
رفتي اي جان چرا نهان رفتي ؟! ........... اي صنم چه سر گران رفتي |
بانوی کریمه گشته محزون قلبش ز الم تپیده در خون
بر گونه او چو رود جاریست یاقوت مذاب گنج مخزون
همسایه ناله های او شد این آه بجان چو نقطه در نون
آسایش ما زدست برده بس گریه نموده همچو جیحون
بانو تو مکن چنین پریشان گیسوی فتاده طره در خون
ولله که زدست برده تابم تنهایی تو به دشت و هامون
هم غصه و هم عزا و ماتم هم بی کسی و فراق افزون
بر کثرت داغهای بانو مبهوت که تسلیت دهم چون
بر فهم غم دل تو ره نیست مائیم همه زپرده بیرون
این قصه تازه نیست عمریست
در کوی تو صوفی است مجنون
سراینده: صوفی
تاریخ: 1389/9/23
|
|