|
اشعار صوفي
|
||
|
رفتي اي جان چرا نهان رفتي ؟! ........... اي صنم چه سر گران رفتي |
دوستان و ياران
ما بچه هاي شورشهاي خياباني اول انقلابيم نه اشتباه نكنيد نه از آن بچه هايي كه شورش ميكردند از آن بچه هايي كه واقعا بچه بودند و تازه به دنيا آمده بودند ما در بغل مادرمان بوديم كه شاه رفت.......
آنطور كه تعريف ميكنند در بغل مادر به تظاهرات ميرفتيم و عجبا كه شعار هم ميداديم فكرش را كه ميكنم تنم ميلرزد آنوقتها چه شجاعتي داشتيم!
چيزي شبيه به اين مه گه شا - يعني مرگ بر شاه - خوب چه كنيم ديگر، يادمان داده بودند و ما هم حتما ميگفتيم، البته اينطور شنيده ايم شاهدان عيني بسياري هم بر اين ادعا گواهي داه اند پس بايد پذيرفت وگرنه ... خوب كه نگاه ميكنم دعاي ما كودكان مستجاب شد و شاه هم مرد !!! بالاخره دعاي طفل معصوم بايد با دعاي گناه كاران يك تفاوتهايي داشته باشد يا نه؟
آنوقتها كوچك بودم نه بهتره بگيم بچه بودم البته اين سئوال گاهي ذهن مرا در گير ميكند كه مگر بقيه بزرگ بودند! خب از اين نقل قولها كه خودم يادم نمي آيد بگذريم هر چند نميتوانم بگذرم چون تقريبا سرنوشت خودم را با همان شعار رقم زدم - مرگ بر شاه - شاه ابتدا رفت و بعد هم به نفرين من دچار شد و مرد!!! خب حالا چه كنيم نه شاه مانده و نه شاهپور من بودم و من، خب گفتم چكار كنم چون ديگه نه تظاهرات بود و نه شورش و نه شعار ديدم كه بيكار شدم تازه يادم افتاد اي بابا من بچه ام ها رفتم پي بازي و بچگي از اينجا به بعد رو ديگه خودم يادم ميايد سر كوچه ما لاتها مينشستند و ورق بازي ميكردند من هم كه از شكل و شمايل ورق خوشم ميامد ميرفتم و تماشا ميكردم ورق هاي سفيد رنگ كه روي آن اشكالي مثل قلب و و نقطه و نقاشي هاي قشنگ داشتند خب من كه نميدانستم شكل قلب يعني چي الان كه يادم ميآيد شكل قلب بود من غرق تماشا ميشدم كه ناگهان اين الوات از خدا بي خبر پا به فرار ميگذاشتند و ما را از ديدن فيل سينمايي محروم ميكردند چي شده كه فرار ميكنيد؟ فرياد ميزدند بدو كميته آمد خب اولش كه نميدانستم كميته آمد يعني چه ولي كم كم با اينكه بچه بودم فهميدم كميته چيز بسيار وحشتناكيست با اينكه ما بچه بوديم و مصونيت سياسي داشتيم اما بر اساس غريزه پا به فرار ميگذاشتيم هيچ وقت هم از خودمان نپرسيديم خب چرا اين كميته به ما كه ميرسد از كنار ما رد ميشود ولي با ما كاري ندارد يكي ديگر از تفريحات بچه هاي محل كه در ابتدا گفتم لاتها - با عر ض معذرت از بچه هاي قديم محل – خب چه ميشود كرد آن زمان ميگفتند لاتها كسي هنوز نميدانست كه اين لاتها يك روزي براي دفاع از وطن كشته ميشوند و ميشوند شهدا، از فقر فرهنگي روزگار بود به جوانان معصوم كه جرمشان فقط اين بود كه بيكارند و كار آبرومند يا حتي بي آبرومندي نبود كه بروند سر كار و شغلشان شده بود لات بازي ميگفتند لاتها، راستي داشتم از ديگر تفريحات ميگفتم كه بحث منحرف شد يكي از اين تفرحات اين بود كه كنار ديوار زير نور آفتاب مينشستند و انار ميل ميفرمودند كه باز ناگهان فرياد كميته كميته بلند ميشد و همگي پا به فرار ميگذاشتند ما را بگو كه فكر ميكرديم انار خوردن جرم شده خب آنروزها هيچ چيزي غير ممكن نبود كم كم كه بزرگتر شدم راز انار و فرار را فهميدم اين راز را ميگويم ولي يك شرط دارد كه بد آموزي نشود، ميگفتند بعد از كشيدن شيره انار خيلي ميچسبد!!! خب آنهايي كه فهميدند فهميدند بيشتر توضيح نميدهم خلاصه اين فرار و گريز كار هر روز بود و تفريح ما و كلا لاتها همين بود، فكر بد نكنيد ما بچه بوديم ما را لاتها اصلا قبول نداشتند هنوز هم ندارند بابا آنها براي خودشان شخصيتي داشتند.
يك روز وقتي پاترول كميته، انار خوران را غافلگير كرد تعداد قابل توجهي از معتادان محل رو دستگير كرد و وقتي خواستند آنها را سوار ماشين كنند ماشين كاملا پر شد و يك تن از معتادان عزيز از شانس خوب جا ماند اما برادر كميته اي به هيچ وجه حاضرنبود كوتاه بيايد كه ناگهان ذهن خلاق اين معتاد گرانقدر جرقه اي زد و پيشنهادي داد كه شما برويد من خودم ميايم اما اين اختراع همانجا در نطفه خفه شد و با كتك و زور اين معتاد خلاق را سوار ماشين نمودند و با خود بردند همانجا بود كه من فهميدم ديگر اين مملكت جاي ماندن نيست!! البته اين بگير و ببندها خيلي شديدتر از اينها بود كه من گفتم مثلا در يكي از اين تعقيب و گريزها ما در حياط خانه بوديم كه ناگهان يكي از بر بچه هاي محل به خانه ما پناه آورد و به پشت بام گريخت خب لابد خيال كرد كه نجات پيدا كرده است ولي آن روزها كسي براي داخل شدن به خانه ديگران حكم نشان نميداد بر همين اساس برادران كميته به داخل خانه ما ريختند و آن بيچاره را با كتك از پشت بام خانه به زير كشيدند - به خدا ديگر اين يكي را خودم ياد هست - داستان ما قسمتهاي جالب و زيباتري هم دارد نگران نباشيد بزودي جنگ به بمباران شهرها هم كشيده ميشود فقط كمي صبر كنيد!
داستان بني صدر را خوب يادم هست قطب زاده و شريعتمداري را نيز، روزگار عجيبي بود با اينكه ما بچه بوديم ولي مگر ميشود آدم در قلب تاريخ يادش برود كه چه شد اينكه بني صدر چگونه رئيس جمهور شد را يادم نمي آيد ولي همين اندازه يادم مي آيد كه روزي به داخل خانه رفتم و عكسي را كه به ديوار چسبانده بوديم را كندم عكس بني صدر بود خوش تيپ با يك عينك زيبا كه آرزو داشتم كه يكي مثل آن را داشته باشم خب به اين آرزو هم بعدها رسيدم - الان عينك من از عينك بني صدر هم زيبا تر است - عكس را به كوچه آوردم و همراه بچه هاي محل پاي تير چوبي برق سر كوچه مان يك آتش كوچك درست كرديم و عكس را سوزانديم اصلا نميدانستم چرا اين عكس را به ديوار زديم و چرا حالا ميسوزانيم يا در همان ايام يادم مي آيد شعار درست كرده بودند كه قطب زاده قد قد ميكنه .... بقيش رو خوب يادم نيست! ما هم در كوچه به همراه بچه ها دو گروه شده بوديم و اين شعار را ميخوانديم بدون اينكه بدانيم قطب زاده كيست و يا شريعتمداري چه جرمي مرتكب شده، رسم جالب آن زمان بود كه در و ديوار تمام خانه ها پر بود از عكس سياست مداران و انقلابيون الان همه يادشان رفته كم كم اين عكسها از ديوار ها كنده شد و ديگر يادي از آنها نميشود البته در آن روزگار بيشتر ديوارها كاه گلي بود شايد هم بخاطر اين بود كه ديوارها را خوشگل كنند يا لا اقل كمي از تاريكي و كثيفي در بياورند هر چند الان هنوز هم در دهات اين رسم وجود دارد تا همين اواخر مادر بزرگم كه زنده بود تمام عكسها آن دوران را خيلي عالي حفظ كرده بود و عكسهايي كه در دهات به ديوار بود داراي ارزش تاريخي شده بودند واقعا همش خاطره بود .
هوز هم رعب و وحشت اينكه كسي را ربودند و كشتند را در اعماق وجودم حس ميكنم تازه تلويزيون خريده بوديم البته قبل از آن همراه خواهرانم دائما به خانه همسايه ميرفتيم تا پينوكيو را تماشا كنيم قبل از آن پدرم معتقد بود تلويزيون حرام است ولي بالاخره مجبور شد براي اينكه جلوي مارا بگيرد كه زياد مزاحم همسايه نشويم يكي بخرد آن زمان همه تلويزيون ها سياه و سفيد بودند خب مال ما 14 اينچ بود كه تا همين چند سال پيش هنوز تعويض نكرده بوديم ولي در ابعاد بزرگتر هم بود مثلا يكي از همسايه ها يك تلويزيون خريده بود كه انقدر بزگ بود كه مثل كمد در چوبي داشت راستي نگفتم چطور شد كه بالاخره تلويزيون رنگي خريديم كم كم كه كارتن فوتباليستها داشت جزاب ميشد ديگر بسياري از برنامه ها و مسابقات تلويزيوني نياز به دانستن رنگ گزينه هاي انتخابي داشت ما هم مجبور شديم تلويزيون رنگي بخريم الان ميتوانيد حدس بزنيد كه ما كي تلويزيون رنگي خريديم!!
اصل مطلب كلا فراموش شد بحث تلويزيون را كردم كه بگويم آن زمان قبل از برنامه كودك كه تقريبا ساعت پنج شروع ميشد همه ما پاي تلويزيون مينشستيم ابتدا حدود يك ساعت برنامه گمشده ها را پخش ميكردند كه اگر كسي از آنها خبري دارد اطلاع دهد بسياري از آنان قبل از انقلاب ناپديد شده بودند ولي برخي ديگر در جريانات دهه 60 گم شده بودند اين جو هنوز وجود داشت و ما چون بچه بوديم خيلي كمتر ميتوانستيم از خانه خارج شويم و دائما با اين تهديد مادر كه ميروي بيرون بچه دزد ميدزدتت روبرو بوديم تمام اين جو وحشت از ابتدا روح كودكي ما را در خود احاطه كرده بود. بعد از اين برنامه برنامه توپ بود يعني تصويري كه به آن ميگفتيم توپ در صفحه تلويزيون ظاهر ميشد و شرع ميكرد به پخش بوغ ما با دقت به صداي بوغ گوش ميداديم تا اينكه برنامه بعدي شروع شود و برنامه بعدي اسمش پرده بود يعني اينكه يك تصوير كه مانند پرده كركره اي عمودي بود روي صفحه ظاهر ميشد و باز مجددا شروع به پخش صداي بوغ مينمود و ما با خوشحالي به تماشاي اين برنامه مينشستيم چون طول اين برنامه خيلي كوتاه بود اما برنامه توپ خيلي طولاني بود و ما از اينجا بود كه ميفهميديم كه برنامه كودكان به زودي شروع ميشود واي كه چه عالمي آن خانم كه اسمش خامنهاي بود را حتما يادتان مي آيد خيلي مهربان بود خانم خامنهاي اگر يكوقتي اين خاطره را خوانديد از همين جا به شما سلام ميكنم يك خانم ديگر هم بود ولي اسم ايشان را به خاطر ندارم كاش ميشد باز هم اين خانم هاي دوست داشتني را ببينم فكر بد نكنيد درست است كه الان بزرگ شدم ولي هنوز هم بچه هستم و برنامه كودكان را از دست نمي دهم !!!
ادامه خاطره را به زودي برايتان مينويسم چون اين كار را به تازگي شروع كرده ام از شما خوانندگان عزيز ميخواهم حتما نظر خود را بنويسيد و اگر شما ها هم خاطراتي از دهه 60 داريد بنويسيد تا بتوانم ذهن خود را آماده تر نمايم و مطالب بيشتري را به ياد بياورم كساني كه دهه 60 را يادشان هست بيشتر ميفهمند چه به سر ما كودكان دهه 60ي آمد و در ادامه چه خواهد آمد.
قربان شما
صوفي
|
|