X
تبلیغات
اشعار صوفي
 
اشعار صوفي
 
 
رفتي اي جان چرا نهان رفتي ؟! ........... اي صنم چه سر گران رفتي
 
آخر نگاه ما به پنجره انتها نرسید

این دیدگان ما به راز پس پرنیا نرسید

کردیم عمر خویش همه جستجوی خویش

بر چشم ما دگر گذر توتیا نرسید

 |+| نوشته شده در  92/08/20ساعت 11:55  توسط صوفي  | 
محرم ماه تصویر حقایق                       محرم ماه خون در چشم عاشق

محرم جلوه های پست دنیاست                    محرم ریخته خون شقایق

محرم محرم اسرار بسیار                       محرم دشمنان بر دوست فائق

محرم ماه حرمت نیست شوم است               محرم پر ز خسران دقایق

محرم فتنه دارد تا قیامت                          محرم کینه ورزی بوده صادق

محرم کشته در خود بهترین را                       محرم قاتل اکنون و سابق

محرم زجر و داغ مادر عشق                  محرم طفل شد با عشق لاحق

محرم ماه شب ماه سیاهی              محرم شب نمود از دست خود دق

محرم عشق را شد عاقب سوز                  محرم محو شد عذرا و وامق

محرم شد ز دست خویش غمناک        محرم کرده با خود گریه هق هق

محرم آشنا شد با غریبان                           محرم بر غم صوفیست واثق

 |+| نوشته شده در  92/08/13ساعت 18:39  توسط صوفي  | 
دیوانه میکند مرا آوای نای تو

بنگر فتاده ام اکنون در پای پای تو

تا دیر وقت مینگرم در کوچه تا که هست

ردی ز سایه و اثری از حرفهای تو

بیچاره میشوم از بس فکرم به فکر تو

ره می نبرده میکند هر دم هوای تو

تا میکنم نگه اندر قلب پر شرا ره ام

بر من خروش میکند و گیرد عزای تو

بر راه ما دگر گذرت هیچش نمی فتد

تا این شکایت از تو کنم یا از وفای تو

ایکاش کشته بودی ام و اینگونه نیمه جان

صوفی میان خون نخورد خون از جفای تو

 |+| نوشته شده در  92/03/31ساعت 2:3  توسط صوفي  | 
سرمست شد امروز هوای دل من

دیدم شبهت ز دور وای دل من

مست آمدی از کنار من بگذشتی

هم طعنه زدی به ناله های دل من

 |+| نوشته شده در  92/01/23ساعت 23:41  توسط صوفي  | 
چقدر امشب غرور انگیز و تاریک است

چه راهی دارم امشب سخت باریک است

میان کوه میرقصد صدای زوزه طوفان

بنوش این جام می تا شهر تاریک است
سراینده: صوفی

 |+| نوشته شده در  92/01/17ساعت 23:42  توسط صوفي  | 
راستی راست بگو تا که تو را چاره کنم

این دل دلشده را در رهت آواره کنم

حرفی از من نزدی تا دلم آشفته کنی

حرفی از تو نزدم تا که ات استاره کنم



سراینده: صوفی

 |+| نوشته شده در  91/10/08ساعت 23:29  توسط صوفي  | 
شاید امشب نبود وعده دیدار هنوز

شایدم امشب نبود شام شب تار هنوز

شاید امشب که شب هجر و فراق و غم و درد

شاید امشب نبود اوج غم یار هنوز

 |+| نوشته شده در  91/09/24ساعت 21:55  توسط صوفي  | 

چه میپرسی که او چون گریه میکرد       خودم دیدم که او خون گریه میکرد

به صبح و شام بر شاه شهیدان                     امام عصر محزون گریه میکرد

نمیدانم چه زخمی داشت بر دل          به کوه و دشت و هامون گریه میکرد

نه  یاری نه تسلایی به غربت                       ز اهل عالم افزون گریه میکرد

عجب داغی نهاده بر دل او                           که  از اندازه بیرون گریه میکرد

چه نقشی داشت در سر زآب و آتش       که قلبش رود جیهون گریه میکرد

خیالی رفت از سوگش به خاطر         که صوفی گشته مجنون گریه میکرد


سراینده: صوفی

شب تاسوعا 1434 ق

 |+| نوشته شده در  91/09/04ساعت 1:14  توسط صوفي  | 
نمیدانم چرا غم را بدل همواره میخواهم

نه خوشحالم نه بدحالم دل صد پاره میخواهم

دل دلبر به خون دل، غمش افزون تر از افزون

همی خواهم ولی این آرزو را من چرا همواره میخواهم

 |+| نوشته شده در  91/08/16ساعت 0:0  توسط صوفي  | 

میتوان صدای تو راز بالهای پرنده شنید

 میتوان صورتت را درون پنجره دید

ولی نمیتوان به دل غم و اندوه سخت تو را

ز بعد فاصله ها و وجود غیرها ندید


صوفی

1390/12/18

 |+| نوشته شده در  90/12/18ساعت 12:51  توسط صوفي  | 
جاده ای پر پیچ و خم بسیار سبز با شیب بسیار تند

نمیدانستیم به کجا میرویم درخیال خود منتظر هتل یا رستورانی در بالای کوهستان بودیم

شاید هم منطقه ای تفریحی مانند بام تهران

اما در بلندای کوهستان به دریاچه ای بس زیبا رسیدیم که در میان کوه هایی سر به فلک کشیده و سبز محصور بود بسیار رویایی و زیبا

اما فقط ازکنار آن گذر کردیم شاید در دلمان کمی هم به دوستان چینیمان بد گمان که این همه راه برای این بود که این دریاچه را ببینیم و ...

که در انتهای این جاده ما را پیاده نمودند در حالی که از دریاچه دور شده بودیم

راهی به سوی جنگل دیده میشد اما چنگی به دل نمیزد

در انتهای راه به راهی سنگ چین رسیدیم کمی جالب شد

پس از دو سه پیچ در این سنگ راه تونلی سنگی ما را به هیجان آورد

از تونل خارج شدیم جاده سرازیر شد و در میان جنگل به سمت پایین به راه افتادیم

کمی زیبا بود اما چند قدم که به پایین رفتیم ناگهان بهت ما را فرا گرفت

دره هایی بسیار عمیق در زیر پایمان ما را میخکوب نمود

قلبمان فرو ریخت

وه که چه زیبا بود جنگلی سبز و مه آلود با شیب صد در صد و شاید کمی بیشتر

اما هنوز در راه هایی که روی کوهستان بطور طبیعی وجود داشت قدم برمیداشتیم

مردمان چین بسیار این مکان را تمیز نگه داشته بودند گویا هیچ انسانی بدان قدم نگذاشته

راه کم کم به صخره بدل شد با حفاظهایی از جنس زنجیر

کمی بعد خود را در راه هایی پیدا کردیم که در دیواره های سنگی کوه در میان زمین و آسمان ما را معلق کرده بود

راه هایی از جنس بتن به عرض یک متر، پیچاپیچ به گرداگرد کوهستان چونتای شینکو ما را به پایین دست میبرد

احساس از خود بی خودی یا رهایی از تعلقات، نمیدانم و هنوز هم نمیدانم . . .

کمی پایین تر آبشاری خودنمایی مینمود و غرش او صدایمان را در خود خاموش

به انتهای دره رسیدیم

رودخانه ای در دره ما را با خود همراه کرد

بسیار هنرمندانه از این مناظر بهره برده بودند اهالی چین، پلی سنگی در میان دره زینت بخش این سفر

در انتهای راه دختر چینی با صورتی معصومانه

عکسی یادگاری که مادرش از ما دو نفر انداخت بسیار زیبا شد و دختر از من تشکر کرد

هرچند من از او درخواست نمودم بخاطر عکس!

شاید این منظره مورد انتظار نبود که در انتهای راه هم جلوه ای از شکوه دیگر این کوهستان

آبشاری در انتهای رودخانه و دریاچه ای دیگر

چه خوش بدرقه ای بود این آخرین منظره از کوهستان

 |+| نوشته شده در  90/08/13ساعت 23:31  توسط صوفي  | 
بندری در شمال شانگهای و جنوب پکن

آب و هوایی بسیار دلپذیر

شهری بسیار خلوت با ساحلی بینهایت ساکت و آرام

ویلاهای کنار ساحل هوس انگیز

و زمستانی پر برف در کنار دریا وه که چه زیبا خواهد بود و تو دردرون ویلایی در ساحل و آنجا در بیرون 2 متر برف

اهالی بسیار آرام و فروشگاههای ساحلی با محصولات دریایی از ماهی گرفته تا مروارید های رنگارنگ

هیچ چیز بدرد نخوری در آنجا یافت نمیشد چرا که حتی صدفهای خرد شده زینت مغازه ها بود

اما با نهایت هنر و خلاقیت چنانکه وسوسه خرید یک لحظه از انسان دورنمیشد

قرار گذاشتیم دیگر به فروشگاه نرویم اما ... !

دو چرخه سواری با سه سرنشین بسیار جالب و شوخی اهالی آنجا با ما بسیار جالبتر

انگار سالهای سال از رفاقتمان میگذشت

چقدر انسانها به هم نزدیکند و چقدر وقتی از مرز عبور میکنند غریبه

کاشکی پاسپورت اصلا اختراع نمیشد

وانسان اکنون که میتواند به دیگر جاهای زمین در عرض چند ساعت سفر کند آزاد... !

وقتی نمیتوانست آزاد بود اکنون که میتواند در بند ...

انگار آزادی در دنیا بی معنیست

پس لطفا آزادی را فراموش کن و از زندان و زیبائیهایش بنویس و لذت ببر...

زندانی که قفل شناسنامه و پاسپورت بر درب اتاقی به نام کشور نهاده شده ...

شاید روزی که این قفل شکسته شود و زندانیان رها، دیگر سوختی نمانده باشد تا بار دیگر به چیندائو سفر کنیم

کوهستان چیندائو و خانه های یک دست نارنجی رنگ اندکی دور تر از ساحل، فضای بسیار آراسته ای بوجود میاورد

شهری در طول ساحل کشیده شده با عرض کم

و به قول چینی ها شهری بود (هنها)

 |+| نوشته شده در  90/08/08ساعت 20:14  توسط صوفي  | 
شاهای اسم چینی و شاید درست شانگهای.

نمیدانم مدرنیته غالب بود یا قدمت شاید قدمت خود را در کنجی با وقار احساس مینمود

بازار قدیمی شانگهای چه وقاری داشت و چه احساسی غریبانه

دخترکی با دیدن ما فریاد میزد صد و پنجاه

شمارش فارسی نشان از قدمت و روابط ایران و چین از عصر جاده ابریشم

و درآنجا مردی ما را در آغوش گرفت که از ایرانیم

شاید نانجینگ رود مظهر مدرنیته شرق است که در انتها، منتهی میشود به تی وی تاور

نیویورک شرق به درستی محله منهتن را در خود باز سازی کرده بود

با آسمانخراشهایی بی نظیر

و چه ساحلی رو بروی تی وی تاور گسترده شده

تا نیمه های شب وقتی تمام میهمانان خارجی و اهالی چین به خوابی عمیق فرو رفته ما در آنجا ...

نانجینگ رود را باید دید خیابانی سراسر شادمانی و لبریز از انواع جاذبه ها

و در آخر ترن های اسپید با سرعتی معادل 310 کیلومتر بر ساعت نماد چین پیشرفته

و ما در راه دوباره، هانجو ...

 |+| نوشته شده در  90/08/06ساعت 23:20  توسط صوفي  | 
بهشت هانجو شاید وصف نادرستی نباشد.

دریاچه وست لیک در شهر هانجو کمی بیشا از انتظار رویاییست.

شیخو نامیست که اهالی شهر بدان نام میشناسند آنجا را.

هوایی نه گرم و نه سرد مه آلود و رویایی بسیاز زیبا و تمیز.

درختان بید سر فرود آورده به احترام میهمانان چینی و گردشگران.

شهری مدرن و اروپایی اهالی با فرهنگ و بسیار مودب.

حس نوع دوستی در اینجا بیش از حد متعارف در پکن.



 |+| نوشته شده در  90/07/09ساعت 7:30  توسط صوفي  | 
امشب کوچه پس کوچه های پکن را گشتم،

در پس دیوارهای مدرن به فاصله ای نه چندان،

زندگی حقیر تر از کپر های سیستان و بلوچستان نمایان،

بوی کله پاچه سگ و استحمام دختری با یک دو پارچ آب سرد در میان حیاط مشرف به کوچه،

اما آرام و امنیت بر قرار و تعارفات شرقی به غریبه های نا همزبان در نیمه های شب دلچسب،

هوای پکن دلگیر و این دل تنگ بیش از پیش دلتنگ دلتنگی های عشق.

 |+| نوشته شده در  90/07/04ساعت 20:39  توسط صوفي  | 
دلا مار را رها کن تا دمی با زهره بنشینیم           به یاد عشق دیرینش کمی با زهره بنشینیم

شب پر رمز و راز ما که پر شد از نفسهایش        هوس داریم اینجا یک نمی با زهره بنشینیم 

قران کرد است هر دم با یکی این زهره اما ما      تمام عمر خواهانیم  همی با زهره بنشینیم

بخوان این سطرها را تو که میدانی چه ها دانی ز درد و رنج واکنون با غمی با زهره بنشینیم

                                چرا صوفی تو میخواهی کنی رسوا جهانی را

                                نگو ما را رها کن تا دمی با زهره بنشینیم



 |+| نوشته شده در  90/05/30ساعت 0:21  توسط صوفي  | 
بیا که در طلبت چه دیده خونبارم                  همه شبان و سحرگه نگه به ره دارم

تو پا بپای رقیبم قدم زنان رفتی                    فتاده در قدمت سری به تن آرم

تو گر زجور زمانه به پیش ما آیی                   قسم به جور تو، کین تو را نه بگذارم

وگر به صحبت اغیار تو گرم کردی کار            بسان شعله بسوزد غمت دل زارم

زدست این دل پر خون چه سازمت اکنون      که دل بدست دگر کس بداده دلدارم

همی زدار و ندارم تو مانده ای کاخر             نمی شود ز دو زلفت که دست بردارم

زگرد پای نگارم غزال در ماند                        دل از شکار غزالم چگونه بردارم

به صید تو به کمین در نشسته نامردان        ز قاطعان طریقت بود که بر، دارم

                           تو رفتی و دل صوفی نشسته در کنجی

                           ز  بی  کسی شده   همراه  داغ   دلدارم

 |+| نوشته شده در  90/03/23ساعت 11:58  توسط صوفي  | 
21 ارديبهشت 1390 نيم ساعت مانده به طلوع خورشيد قران زهره و مشتري:

برخيز زهره كه مشتريت منم                   سرگشته روي پريت منم

خود تو داني و خالق تو                            ايستاده بر سر ياريت منم

اين هم سخني بود كه با زهره رفت و من ندانستم كه آيا قران زهره و مشتري را به تماشا نشست يا نه؟

 |+| نوشته شده در  90/02/26ساعت 9:46  توسط صوفي  | 

الا كه قهر كرده اي مرا دعا نميكني؟                   ز رحم دل دمي نظر به حال ما نميكني؟

بيا به يمن مقدمت نثار جان نموده ام                    زخاك مقدمت نمي نثار ما نميكني

به اشك خود بشسته ام همه غبار راه تو           به اشك من چرا گذر چو چشمه ها نميكني

مژه به پيش پاي تو به صف كشيده چشم من       گذر به چشم ما چنان شه و گدا نميكني

به لب رسيده جان من ز غربت نگاه تو                 به غربتم نگاهي از سر هوا نميكني

به كام دل گرفته ام چو خون ز ياقوت لبت            بياد صحبتم لبي به خنده وا نميكني

چو صوفيان به كوي تو چله نشسته ام ولي

براي صوفي رهت تو چله وا نميكني


سراينده: صوفي

تاريخ: 1386/11/19


 |+| نوشته شده در  89/11/22ساعت 18:53  توسط صوفي  | 

بانوی کریمه گشته محزون                              قلبش ز الم تپیده در خون

بر گونه او چو رود جاریست                             یاقوت مذاب گنج مخزون

همسایه ناله های او شد                                 این آه بجان چو نقطه در نون

آسایش ما زدست برده                                    بس گریه نموده همچو جیحون

بانو تو مکن چنین پریشان                                گیسوی فتاده طره در خون

ولله که زدست برده تابم                                  تنهایی تو به دشت و هامون

هم غصه و هم عزا و ماتم                                هم بی کسی و فراق افزون

بر کثرت داغهای بانو                                        مبهوت که تسلیت دهم چون

بر فهم غم دل تو ره نیست                               مائیم همه زپرده بیرون

این قصه تازه نیست عمریست

در کوی تو صوفی است مجنون


سراینده: صوفی

تاریخ: 1389/9/23

شب تاسوعا
 |+| نوشته شده در  89/09/24ساعت 10:23  توسط صوفي  | 

امشب شب اول محرم 89 دوستی تقاضای شعری کرده بود ولی من مضمونی نداشتم به حافظ علیه الرحمه تفال زدم این شعر امد:

سحرگه ره روی در سرزمینی

همی گفت این معما با قرینی

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف

که در شیشه بر آرد اربعینی

بنده هم با همین وزن و قافیه این شعر را همین امشب برای دوستان سرودم:


شنیدی راز عشق سرزمینی                             نباشد جز غم و خونش قرینی؟

که خاکش از فراق پای دلدار                               همی جوشید خونش اربعینی؟

وفا را دیده ای آیا نباشد                                     که دیگر دست او در آستینی؟

کجا شد غنچه بر دستان خورشید؟                      ندیده کس به مهدی نازنینی؟

زبعد چیدن سرو و صنوبر                                   به صحرا بانوان در خوشه چینی!

مشو چون مردمان دیو سیرت                            اگر داری تو در دل درد دینی

( درونها تیره شد باشد که از غیب                        چراغی برکند خلوت نشینی )

خداوندا چه شد مارا که دریا                                ز بی آبی مکد نقش نگینی

به خاک افتادن سرو جوان را                              غمین چون باغبان دیدی غمینی؟!

دوباره رستن خون از دل خاک                             شنیدم دوش من از پیش بینی

مکن اسرار فاش، آیا که باشد

مگر صوفی تو را علم الیقینی؟

سراینده: صوفی

تاریخ: 1389/9/15

 |+| نوشته شده در  89/09/15ساعت 23:47  توسط صوفي  | 
از آن زمان كه تو رفتي در انتظار تو بودم            شبانگهان به خود اندر گهي كنار تو بودم

به خون دهي تو شرابم، بياد مستي با تو      به دل شراب تو خوردم گهي خمار تو بودم

ستاره تا به سحرگه شمردم و نشنيدم                   خبر زكوي تو يارا كه يار غار تو بودم

صبا بيامد و بويي نيامدم ز دو زلفت                سياه روز و سيه بخت چو زلف تار تو بودم

گواه جرم خودم من چو حكم تو بشنيدم             بسان مجري حكمت بپاي دار تو بودم

به وعده دل بفريبم كه آن زمان كه تو آيي

تو دست بر دل صوفي نهي كه يار تو بودم

سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/11/19

 |+| نوشته شده در  89/07/13ساعت 23:31  توسط صوفي  | 

الهي امان و پناهم تويي                                                      گناهم ببخش، انتباهم تويي

فتاده زچشمت شوم يا كه رانده                                           به هر جا روم آن پناهم تويي

چو ماهي به دريا غريق گناهم                                            خطا پوش روي سياهم تويي

گناهم فزون از همه كوهساران                                        به غفران فزون از گناهم تويي

به ياد آورم آنچه من از گناه                                                 فراموشكار و گواهم تويي

تو اين شرمسارت به منت پذير                                         كه زود آشتي در نگاهم تويي

به عالم بدي ها از آن ماست                                           همه خير و خوبي گواهم تويي

به پيش آورم بار، كوه گناه                                       جزايم بهشت است دادخواهم تويي

نداريم چيزي كه پيش آوريم                                           دهد نان و دندان به آهم تويي

به گرداب غم «صوفي» از دست شد

به شادي دهد آنكه راهم تويي


سراينده: صوفي

تاريخ: 1386/11/17

 |+| نوشته شده در  89/05/23ساعت 17:59  توسط صوفي  | 
بايد امشب به گريه پناه برم                                يا شكايت به كاكلي ببرم

اشك چشمم چو سيل مي آيد                         دل به سيلاب غم فرو ببرم

تا كه غم بر دلم گذر بنمود                                        گذري بر ديار يار برم

يار خوش طبع من چه بيرحم است!         رحمي آخر كه سوخت اين جگرم

گله از يار در مرام رندي نيست                        بود آيا كه جان به در ببرم؟!

من به پايش سر افكنم روزي                       سر به دامان او همي سپرم

شعر صوفي ز دل چو فرياد است

تا بدان سينه از درون بدرم


سراينده: صوفي

تاريخ: 1386/11/15

 |+| نوشته شده در  89/04/27ساعت 22:26  توسط صوفي  | 

در عنفوان جواني پيري رسيده ام                 داغي چنين به دل و ديده ديده ام

تا بوده اين چنين به جهان بوده كار ما            خوني كه دل بخورد ريزم زديده ام

با سوز دل به نهان فرياد در دهم                   تا بيكران برسد اين سوز سينه ام

ما را شكايت از غم هجران علاج نيست             بايد برم شكايت دل نزد ديده ام

داريم در دل خود داغي ز يك نگار            از ابروان اوست كه چنين قد خميده ام

اي ساقي خجسته به خون ده شراب ما      دل غرق خون شود از جام ديده ام

زلفان او چو كمنديست بر گردنم                  بر درگهش چو غلامي زر خريده ام

دستم به دامنش ار ناگهان رسد             ترسم زدست شودم دامن كشيده ام

آيا بود به دلش يادي ز ما فتد                          گفتم حديث دل و بر باد داده ام

«صوفي» حديث دلت تا كجا كشد

تا در دهد نتيجه زپا اوفتاده ام

سراينده: صوفي

تاريخ: 1386/11/15

 |+| نوشته شده در  89/04/10ساعت 13:51  توسط صوفي  | 

چو سهرابت به خون غلطانم اي دوست     به پايت سر به دار افتادم اي دوست

چو منصورم به پاي دار بردي                    ندانستي چه در دل دارم اي دوست

زآه آتشين ما حذر كن                               كه تا دامن نگيرد آهم اي دوست

شدم عشق تو را خسرو به عالم            چرا شيرين شدي بر كامم اي دوست

مگر رحمي نباشد در وجودت؟                  كه با نامردمانت ديدم اي دوست

به آهي بيستون بر باد دادم                        بود قلب تو خارا ترسم اي دوست

چرا آخر نصيب ما نگشتي؟                        مگر انداختي در دامم اي دوست؟

به «صوفي» گفته بودي دست بردار

ولي دادي به كف  دامانم اي دوست

سراينده: صوفي

تاريخ: 1386/11/14



 |+| نوشته شده در  89/03/19ساعت 12:10  توسط صوفي  | 

چرا عقل از سرت رفت و تو مدهوشي؟                  مگر ديدي نگاري كين چنين مبهوت و بي هوشي؟

جواز عقل باطل گشت تا يكدم تو را ديدم                 به ديدن مي شود آيا؟ چنين مستي و خاموشي؟

هواي ديگري در سر چو پروردم زدستم شد                  عنان كار خود ، سر بر بيابان با چه تشويشي

به صحرا در چرا ديدم چو آهو چشم مستت را               شكار آهوان باشد مرام و كار درويشي

به صيد چشم مخمورت كمان چشم بگشودم                 كه بگرفته كمان ابروانت چون سپر پيشي

تفرج گاه رويت را هوس بنموده پيمودم                    كه ناگه غنچه اي ديدم گشوده لب به خاموشي

گهي دستي براي چيدن سيب زنخدانت بر آوردم         كه از شيريني اش تنها نصيبم گشت دل ريشي

نگارا يك دمي با من بمان از بهر دلسوزي

كه «صوفي»را بسوزاني دل و دينش به درويشي

سراينده: صوفي

تاريخ: 1386/11/13

 |+| نوشته شده در  89/02/04ساعت 16:18  توسط صوفي  | 
بهاريه اي براي دوستداران بهار سروديم اما اين بهاران بوي بهار نميدهد

به اميد اينكه بار ديگر بهار به ايران زمين باز گردد

و تمام عاشقان دست در دست معشوق به تماشاي بهار آيند.


بهار آمد بهار ما خزان شد                                نگار ما زچشم ما نهان شد

چو گل از شوق بلبل كرده تن چاك               ز هجران ناله‌ام چون بلبلان شد

همه دامن پر از گل كوهساران                         زدستم دامنش بي ارغوان شد

قباي سبز بر تن كرده صحرا                            قباي ما همي خون لبان شد

نگار ما به عيش و نوش در باغ                        به دست مدعي صيد زبان شد

مگر از آه دامنگير «صوفي»

  رقيبم عمر نوشينش  خزان شد

سراينده: صوفي

تاريخ: 1386/11/29

 |+| نوشته شده در  89/01/01ساعت 21:9  توسط صوفي  | 

رفتي اي جان چرا نهان رفتي                         اي صنم از چه سر گران رفتي؟

آنچه نا محرمان بدانستند                             كردي ازما نهان چسان رفتي؟

چشم ما ماند سوي گرد رهت                          در غبار و خونفشان رفتي

تا خبر بيامد از كويت                                    تا به آغوش دشمنان رفتي

وانگه از پيت فرستادم                                 بي جوابم تو ناگهان رفتي

باز هر چه سعي در طلبت                              بنمودم تو پرزنان رفتي

آخر اي يار بي خبر زوفا                               بي وفا و جفا كنان رفتي

تا بپرسي زحال ما خبري                             خبر آمد  خبر كنان رفتي

مانده بر جا زآتش دل ما                             خاك و خاكستر و خزان رفتي

مانده «صوفي» و خاك رهت

بر سرش كردي آن زمان رفتي

سراينده: صوفي

تاريخ: 1386/11/12

 |+| نوشته شده در  88/12/14ساعت 3:3  توسط صوفي  | 

سخني با زهره :

من گر چه كه تسليم حريفت كردم        در قافيه عشق رديفت كردم

و اما شعري و سخني با زهره :

كارم به جنون رسيده زهره              با من سخني بگو تو زهره

يا بر من عاشق آر رحمي                     يا عمر مرا بگير زهره

از گشتن با رقيب سودت                  آخر تو بگو چه بوده زهره

يا نفرت از من و گريزت!                  كردم گنهي؟ بگو تو زهره

در سر همه شد خيال رويت           در دل همه مهر روي زهره

گشتم به مجرد نگاهي                     محو رخ ماه روي زهره

مات رخ او شد اين دو چشمم        خون شد دلم از فراق زهره

«صوفي» به مجرد وصالت

پر كن دو قدح زجام زهره


سراينده: صوفي

تاريخ : 1387/5/6


 |+| نوشته شده در  88/11/26ساعت 1:7  توسط صوفي  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا