|
اشعار صوفي
|
||
|
رفتي اي جان چرا نهان رفتي ؟! ........... اي صنم چه سر گران رفتي |
دیدم شبهت ز دور وای دل من
مست آمدی از کنار من بگذشتی
هم طعنه زدی به ناله های دل من
این دل دلشده را در رهت آواره کنم
حرفی از من نزدی تا دلم آشفته کنی
حرفی از تو نزدم تا که ات استاره کنم
سراینده: صوفی
شایدم امشب نبود شام شب تار هنوز
شاید امشب که شب هجر و فراق و غم و درد
شاید امشب نبود اوج غم یار هنوز
چه میپرسی که او چون گریه میکرد خودم دیدم که او خون گریه میکرد
به صبح و شام بر شاه شهیدان امام عصر محزون گریه میکرد
نمیدانم چه زخمی داشت بر دل به کوه و دشت و هامون گریه میکرد
نه یاری نه تسلایی به غربت ز اهل عالم افزون گریه میکرد
عجب داغی نهاده بر دل او که از اندازه بیرون گریه میکرد
چه نقشی داشت در سر زآب و آتش که قلبش رود جیهون گریه میکرد
خیالی رفت از سوگش به خاطر که صوفی گشته مجنون گریه میکرد
سراینده: صوفی
شب تاسوعا 1434 ق
نه خوشحالم نه بدحالم دل صد پاره میخواهم
دل دلبر به خون دل، غمش افزون تر از افزون
همی خواهم ولی این آرزو را من چرا همواره میخواهممیتوان صدای تو راز بالهای پرنده شنید
میتوان صورتت را درون پنجره دید
ولی نمیتوان به دل غم و اندوه سخت تو را
ز بعد فاصله ها و وجود غیرها ندید
صوفی
1390/12/18
نمیدانستیم به کجا میرویم درخیال خود منتظر هتل یا رستورانی در بالای کوهستان بودیم
شاید هم منطقه ای تفریحی مانند بام تهران
اما در بلندای کوهستان به دریاچه ای بس زیبا رسیدیم که در میان کوه هایی سر به فلک کشیده و سبز محصور بود بسیار رویایی و زیبا
اما فقط ازکنار آن گذر کردیم شاید در دلمان کمی هم به دوستان چینیمان بد گمان که این همه راه برای این بود که این دریاچه را ببینیم و ...
که در انتهای این جاده ما را پیاده نمودند در حالی که از دریاچه دور شده بودیم
راهی به سوی جنگل دیده میشد اما چنگی به دل نمیزد
در انتهای راه به راهی سنگ چین رسیدیم کمی جالب شد
پس از دو سه پیچ در این سنگ راه تونلی سنگی ما را به هیجان آورد
از تونل خارج شدیم جاده سرازیر شد و در میان جنگل به سمت پایین به راه افتادیم
کمی زیبا بود اما چند قدم که به پایین رفتیم ناگهان بهت ما را فرا گرفت
دره هایی بسیار عمیق در زیر پایمان ما را میخکوب نمود
قلبمان فرو ریخت
وه که چه زیبا بود جنگلی سبز و مه آلود با شیب صد در صد و شاید کمی بیشتر
اما هنوز در راه هایی که روی کوهستان بطور طبیعی وجود داشت قدم برمیداشتیم
مردمان چین بسیار این مکان را تمیز نگه داشته بودند گویا هیچ انسانی بدان قدم نگذاشته
راه کم کم به صخره بدل شد با حفاظهایی از جنس زنجیر
کمی بعد خود را در راه هایی پیدا کردیم که در دیواره های سنگی کوه در میان زمین و آسمان ما را معلق کرده بود
راه هایی از جنس بتن به عرض یک متر، پیچاپیچ به گرداگرد کوهستان چونتای شینکو ما را به پایین دست میبرد
احساس از خود بی خودی یا رهایی از تعلقات، نمیدانم و هنوز هم نمیدانم . . .
کمی پایین تر آبشاری خودنمایی مینمود و غرش او صدایمان را در خود خاموش
به انتهای دره رسیدیم
رودخانه ای در دره ما را با خود همراه کرد
بسیار هنرمندانه از این مناظر بهره برده بودند اهالی چین، پلی سنگی در میان دره زینت بخش این سفر
در انتهای راه دختر چینی با صورتی معصومانه
عکسی یادگاری که مادرش از ما دو نفر انداخت بسیار زیبا شد و دختر از من تشکر کرد
هرچند من از او درخواست نمودم بخاطر عکس!
شاید این منظره مورد انتظار نبود که در انتهای راه هم جلوه ای از شکوه دیگر این کوهستان
آبشاری در انتهای رودخانه و دریاچه ای دیگر
چه خوش بدرقه ای بود این آخرین منظره از کوهستان
آب و هوایی بسیار دلپذیر
شهری بسیار خلوت با ساحلی بینهایت ساکت و آرام
ویلاهای کنار ساحل هوس انگیز
و زمستانی پر برف در کنار دریا وه که چه زیبا خواهد بود و تو دردرون ویلایی در ساحل و آنجا در بیرون 2 متر برف
اهالی بسیار آرام و فروشگاههای ساحلی با محصولات دریایی از ماهی گرفته تا مروارید های رنگارنگ
هیچ چیز بدرد نخوری در آنجا یافت نمیشد چرا که حتی صدفهای خرد شده زینت مغازه ها بود
اما با نهایت هنر و خلاقیت چنانکه وسوسه خرید یک لحظه از انسان دورنمیشد
قرار گذاشتیم دیگر به فروشگاه نرویم اما ... !
دو چرخه سواری با سه سرنشین بسیار جالب و شوخی اهالی آنجا با ما بسیار جالبتر
انگار سالهای سال از رفاقتمان میگذشت
چقدر انسانها به هم نزدیکند و چقدر وقتی از مرز عبور میکنند غریبه
کاشکی پاسپورت اصلا اختراع نمیشد
وانسان اکنون که میتواند به دیگر جاهای زمین در عرض چند ساعت سفر کند آزاد... !
وقتی نمیتوانست آزاد بود اکنون که میتواند در بند ...
انگار آزادی در دنیا بی معنیست
پس لطفا آزادی را فراموش کن و از زندان و زیبائیهایش بنویس و لذت ببر...
زندانی که قفل شناسنامه و پاسپورت بر درب اتاقی به نام کشور نهاده شده ...
شاید روزی که این قفل شکسته شود و زندانیان رها، دیگر سوختی نمانده باشد تا بار دیگر به چیندائو سفر کنیم
کوهستان چیندائو و خانه های یک دست نارنجی رنگ اندکی دور تر از ساحل، فضای بسیار آراسته ای بوجود میاورد
شهری در طول ساحل کشیده شده با عرض کم
و به قول چینی ها شهری بود (هنها)
نمیدانم مدرنیته غالب بود یا قدمت شاید قدمت خود را در کنجی با وقار احساس مینمود
بازار قدیمی شانگهای چه وقاری داشت و چه احساسی غریبانه
دخترکی با دیدن ما فریاد میزد صد و پنجاه
شمارش فارسی نشان از قدمت و روابط ایران و چین از عصر جاده ابریشم
و درآنجا مردی ما را در آغوش گرفت که از ایرانیم
شاید نانجینگ رود مظهر مدرنیته شرق است که در انتها، منتهی میشود به تی وی تاور
نیویورک شرق به درستی محله منهتن را در خود باز سازی کرده بود
با آسمانخراشهایی بی نظیر
و چه ساحلی رو بروی تی وی تاور گسترده شده
تا نیمه های شب وقتی تمام میهمانان خارجی و اهالی چین به خوابی عمیق فرو رفته ما در آنجا ...
نانجینگ رود را باید دید خیابانی سراسر شادمانی و لبریز از انواع جاذبه ها
و در آخر ترن های اسپید با سرعتی معادل 310 کیلومتر بر ساعت نماد چین پیشرفته
و ما در راه دوباره، هانجو ...
دریاچه وست لیک در شهر هانجو کمی بیشا از انتظار رویاییست.
شیخو نامیست که اهالی شهر بدان نام میشناسند آنجا را.
هوایی نه گرم و نه سرد مه آلود و رویایی بسیاز زیبا و تمیز.
درختان بید سر فرود آورده به احترام میهمانان چینی و گردشگران.
شهری مدرن و اروپایی اهالی با فرهنگ و بسیار مودب.
حس نوع دوستی در اینجا بیش از حد متعارف در پکن.
در پس دیوارهای مدرن به فاصله ای نه چندان،
زندگی حقیر تر از کپر های سیستان و بلوچستان نمایان،
بوی کله پاچه سگ و استحمام دختری با یک دو پارچ آب سرد در میان حیاط مشرف به کوچه،
اما آرام و امنیت بر قرار و تعارفات شرقی به غریبه های نا همزبان در نیمه های شب دلچسب،
هوای پکن دلگیر و این دل تنگ بیش از پیش دلتنگ دلتنگی های عشق.
شب پر رمز و راز ما که پر شد از نفسهایش هوس داریم اینجا یک نمی با زهره بنشینیم
قران کرد است هر دم با یکی این زهره اما ما تمام عمر خواهانیم همی با زهره بنشینیم
بخوان این سطرها را تو که میدانی چه ها دانی ز درد و رنج واکنون با غمی با زهره بنشینیم
چرا صوفی تو میخواهی کنی رسوا جهانی را
نگو ما را رها کن تا دمی با زهره بنشینیم
تو پا بپای رقیبم قدم زنان رفتی فتاده در قدمت سری به تن آرم
تو گر زجور زمانه به پیش ما آیی قسم به جور تو، کین تو را نه بگذارم
وگر به صحبت اغیار تو گرم کردی کار بسان شعله بسوزد غمت دل زارم
زدست این دل پر خون چه سازمت اکنون که دل بدست دگر کس بداده دلدارم
همی زدار و ندارم تو مانده ای کاخر نمی شود ز دو زلفت که دست بردارم
زگرد پای نگارم غزال در ماند دل از شکار غزالم چگونه بردارم
به صید تو به کمین در نشسته نامردان ز قاطعان طریقت بود که بر، دارم
تو رفتی و دل صوفی نشسته در کنجی
ز بی کسی شده همراه داغ دلدارم
برخيز زهره كه مشتريت منم سرگشته روي پريت منم
خود تو داني و خالق تو ايستاده بر سر ياريت منم
اين هم سخني بود كه با زهره رفت و من ندانستم كه آيا قران زهره و مشتري را به تماشا نشست يا نه؟
الا كه قهر كرده اي مرا دعا نميكني؟ ز رحم دل دمي نظر به حال ما نميكني؟
بيا به يمن مقدمت نثار جان نموده ام زخاك مقدمت نمي نثار ما نميكني
به اشك خود بشسته ام همه غبار راه تو به اشك من چرا گذر چو چشمه ها نميكني
مژه به پيش پاي تو به صف كشيده چشم من گذر به چشم ما چنان شه و گدا نميكني
به لب رسيده جان من ز غربت نگاه تو به غربتم نگاهي از سر هوا نميكني
به كام دل گرفته ام چو خون ز ياقوت لبت بياد صحبتم لبي به خنده وا نميكني
چو صوفيان به كوي تو چله نشسته ام ولي
براي صوفي رهت تو چله وا نميكني
سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/11/19
بانوی کریمه گشته محزون قلبش ز الم تپیده در خون
بر گونه او چو رود جاریست یاقوت مذاب گنج مخزون
همسایه ناله های او شد این آه بجان چو نقطه در نون
آسایش ما زدست برده بس گریه نموده همچو جیحون
بانو تو مکن چنین پریشان گیسوی فتاده طره در خون
ولله که زدست برده تابم تنهایی تو به دشت و هامون
هم غصه و هم عزا و ماتم هم بی کسی و فراق افزون
بر کثرت داغهای بانو مبهوت که تسلیت دهم چون
بر فهم غم دل تو ره نیست مائیم همه زپرده بیرون
این قصه تازه نیست عمریست
در کوی تو صوفی است مجنون
سراینده: صوفی
تاریخ: 1389/9/23
امشب شب اول محرم 89 دوستی تقاضای شعری کرده بود ولی من مضمونی نداشتم به حافظ علیه الرحمه تفال زدم این شعر امد:
سحرگه ره روی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بر آرد اربعینی
بنده هم با همین وزن و قافیه این شعر را همین امشب برای دوستان سرودم:
شنیدی راز عشق سرزمینی نباشد جز غم و خونش قرینی؟
که خاکش از فراق پای دلدار همی جوشید خونش اربعینی؟
وفا را دیده ای آیا نباشد که دیگر دست او در آستینی؟
کجا شد غنچه بر دستان خورشید؟ ندیده کس به مهدی نازنینی؟
زبعد چیدن سرو و صنوبر به صحرا بانوان در خوشه چینی!
مشو چون مردمان دیو سیرت اگر داری تو در دل درد دینی
( درونها تیره شد باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی )
خداوندا چه شد مارا که دریا ز بی آبی مکد نقش نگینی
به خاک افتادن سرو جوان را غمین چون باغبان دیدی غمینی؟!
دوباره رستن خون از دل خاک شنیدم دوش من از پیش بینی
مکن اسرار فاش، آیا که باشد
مگر صوفی تو را علم الیقینی؟
سراینده: صوفی
تاریخ: 1389/9/15
به خون دهي تو شرابم، بياد مستي با تو به دل شراب تو خوردم گهي خمار تو بودم
ستاره تا به سحرگه شمردم و نشنيدم خبر زكوي تو يارا كه يار غار تو بودم
صبا بيامد و بويي نيامدم ز دو زلفت سياه روز و سيه بخت چو زلف تار تو بودم
گواه جرم خودم من چو حكم تو بشنيدم بسان مجري حكمت بپاي دار تو بودم
به وعده دل بفريبم كه آن زمان كه تو آيي
الهي امان و پناهم تويي گناهم ببخش، انتباهم تويي
فتاده زچشمت شوم يا كه رانده به هر جا روم آن پناهم تويي
چو ماهي به دريا غريق گناهم خطا پوش روي سياهم تويي
گناهم فزون از همه كوهساران به غفران فزون از گناهم تويي
به ياد آورم آنچه من از گناه فراموشكار و گواهم تويي
تو اين شرمسارت به منت پذير كه زود آشتي در نگاهم تويي
به عالم بدي ها از آن ماست همه خير و خوبي گواهم تويي
به پيش آورم بار، كوه گناه جزايم بهشت است دادخواهم تويي
نداريم چيزي كه پيش آوريم دهد نان و دندان به آهم تويي
به گرداب غم «صوفي» از دست شد
به شادي دهد آنكه راهم تويي
سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/11/17
اشك چشمم چو سيل مي آيد دل به سيلاب غم فرو ببرم
تا كه غم بر دلم گذر بنمود گذري بر ديار يار برم
يار خوش طبع من چه بيرحم است! رحمي آخر كه سوخت اين جگرم
گله از يار در مرام رندي نيست بود آيا كه جان به در ببرم؟!
من به پايش سر افكنم روزي سر به دامان او همي سپرم
شعر صوفي ز دل چو فرياد است
تا بدان سينه از درون بدرم
سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/11/15
در عنفوان جواني پيري رسيده ام داغي چنين به دل و ديده ديده ام
تا بوده اين چنين به جهان بوده كار ما خوني كه دل بخورد ريزم زديده ام
با سوز دل به نهان فرياد در دهم تا بيكران برسد اين سوز سينه ام
ما را شكايت از غم هجران علاج نيست بايد برم شكايت دل نزد ديده ام
داريم در دل خود داغي ز يك نگار از ابروان اوست كه چنين قد خميده ام
اي ساقي خجسته به خون ده شراب ما دل غرق خون شود از جام ديده ام
زلفان او چو كمنديست بر گردنم بر درگهش چو غلامي زر خريده ام
دستم به دامنش ار ناگهان رسد ترسم زدست شودم دامن كشيده ام
آيا بود به دلش يادي ز ما فتد گفتم حديث دل و بر باد داده ام
«صوفي» حديث دلت تا كجا كشد
تا در دهد نتيجه زپا اوفتاده ام
سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/11/15
چو سهرابت به خون غلطانم اي دوست به پايت سر به دار افتادم اي دوست
چو منصورم به پاي دار بردي ندانستي چه در دل دارم اي دوست
زآه آتشين ما حذر كن كه تا دامن نگيرد آهم اي دوست
شدم عشق تو را خسرو به عالم چرا شيرين شدي بر كامم اي دوست
مگر رحمي نباشد در وجودت؟ كه با نامردمانت ديدم اي دوست
به آهي بيستون بر باد دادم بود قلب تو خارا ترسم اي دوست
چرا آخر نصيب ما نگشتي؟ مگر انداختي در دامم اي دوست؟
به «صوفي» گفته بودي دست بردار
ولي دادي به كف دامانم اي دوست
سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/11/14
چرا عقل از سرت رفت و تو مدهوشي؟ مگر ديدي نگاري كين چنين مبهوت و بي هوشي؟
جواز عقل باطل گشت تا يكدم تو را ديدم به ديدن مي شود آيا؟ چنين مستي و خاموشي؟
هواي ديگري در سر چو پروردم زدستم شد عنان كار خود ، سر بر بيابان با چه تشويشي
به صحرا در چرا ديدم چو آهو چشم مستت را شكار آهوان باشد مرام و كار درويشي
به صيد چشم مخمورت كمان چشم بگشودم كه بگرفته كمان ابروانت چون سپر پيشي
تفرج گاه رويت را هوس بنموده پيمودم كه ناگه غنچه اي ديدم گشوده لب به خاموشي
گهي دستي براي چيدن سيب زنخدانت بر آوردم كه از شيريني اش تنها نصيبم گشت دل ريشي
نگارا يك دمي با من بمان از بهر دلسوزي
كه «صوفي»را بسوزاني دل و دينش به درويشي
سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/11/13
به اميد اينكه بار ديگر بهار به ايران زمين باز گردد
و تمام عاشقان دست در دست معشوق به تماشاي بهار آيند.
بهار آمد بهار ما خزان شد نگار ما زچشم ما نهان شد
چو گل از شوق بلبل كرده تن چاك ز هجران نالهام چون بلبلان شد
همه دامن پر از گل كوهساران زدستم دامنش بي ارغوان شد
قباي سبز بر تن كرده صحرا قباي ما همي خون لبان شد
نگار ما به عيش و نوش در باغ به دست مدعي صيد زبان شد
مگر از آه دامنگير «صوفي»
رقيبم عمر نوشينش خزان شد
سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/11/29
رفتي اي جان چرا نهان رفتي اي صنم از چه سر گران رفتي؟
آنچه نا محرمان بدانستند كردي ازما نهان چسان رفتي؟
چشم ما ماند سوي گرد رهت در غبار و خونفشان رفتي
تا خبر بيامد از كويت تا به آغوش دشمنان رفتي
وانگه از پيت فرستادم بي جوابم تو ناگهان رفتي
باز هر چه سعي در طلبت بنمودم تو پرزنان رفتي
آخر اي يار بي خبر زوفا بي وفا و جفا كنان رفتي
تا بپرسي زحال ما خبري خبر آمد خبر كنان رفتي
مانده بر جا زآتش دل ما خاك و خاكستر و خزان رفتي
مانده «صوفي» و خاك رهت
بر سرش كردي آن زمان رفتي
سراينده: صوفي
تاريخ: 1386/11/12
سخني با زهره :
من گر چه كه تسليم حريفت كردم در قافيه عشق رديفت كردم
و اما شعري و سخني با زهره :
كارم به جنون رسيده زهره با من سخني بگو تو زهره
يا بر من عاشق آر رحمي يا عمر مرا بگير زهره
از گشتن با رقيب سودت آخر تو بگو چه بوده زهره
يا نفرت از من و گريزت! كردم گنهي؟ بگو تو زهره
در سر همه شد خيال رويت در دل همه مهر روي زهره
گشتم به مجرد نگاهي محو رخ ماه روي زهره
مات رخ او شد اين دو چشمم خون شد دلم از فراق زهره
«صوفي» به مجرد وصالت
پر كن دو قدح زجام زهره
خاطرات صوفي بخش اول:
البته قابل ذكر است به علت اينكه اين خاطرات در دست تدوين و نگارش است در بخشهايي منتشر ميشود و چنانچه هر بخش دستخوش ويرايش مجدد شود با اصلاح ودرج شماره ويراش تقديم علاقمندان خواهد شد.
ويرايش اول
اي كه مرا ميكشي نگر چرا ميكشي؟ بار گناه مرا به دوش خود ميكشي
سرخ زبانم ولي اين نه سزاي من است سينه شكافي مرا سرخ ترم ميچشي
من نتوانم نرست يا كه ز پندار شست دست كه باران بود زمزمه خيزشي
از قدم جام مي بر خرد پاك من مست نگر جان من غوطه ور از بيهشي
شهره عالم نمود تهمت ناپاك تو من كه بدم در جهان معني بر بيغشي
جسم مرا ميبري در قفس جهل خود روح من اندر فضا پرتو آغازشي
ضربه شلاق تو پشت من امضا كند درخور نقش است هر گوهر پر ارزشي
صوفي ازين ره كه تو يافتهاي كن حذر
باد كه صلحي شود جاي برادر كشي
سراينده: صوفي
همين الان
|
|